پنجمین کوچِ اجباری؛ داربی را از تهران گرفتند، آزادی را هم از فوتبال!
داربی پایتخت امروز در اصفهان برگزار می شود. این پنجمین بار است که مهمترین مسابقه فوتبال ایران، بار و بندیلش را میبندد و از تهران میزند بیرون؛ یک بار بندرعباس، یک بار تبریز، دو بار اراک و حالا اصفهان. پنج بار. عدد کوچکی نیست. پنج بار برای مسابقهای که اسمش «داربی پایتخت» است، دنبال خانه گشتهایم. البته اینجا همیشه برای چیزهایی که نباید جابهجا شوند، راهی برای جابهجایی پیدا میشود. دلار جابهجا میشود، قیمتها جابهجا میشوند، وعدهها جابهجا میشوند، اینجا اصلا هر چیزی که باید سر جای خودش باشد، مدام در حال جابهجایی است؛ از تصمیمها تا ورزشگاهها. و فقط یک چیز ثابت مانده: بیسامانی! حالا نوبت داربی است که کوچنشین شود. حالا ورزشگاه آزادی آماده نیست و داربی رفته اصفهان. به همین سادگی!
همین یک جمله به اندازه یک گزارش بلندبالا حرف برای گفتن دارد. اینکه پایتخت نمیتواند خانه اصلی مهمترین مسابقه فوتبالش را آماده نگه دارد، فقط یک نقص فنی نیست؛ یک جور شکست نمادین است. انگار حتی فوتبال هم باید تاوان همان تعللهای همیشگی را بدهد. همان «در حال آمادهسازی»هایی که گاهی از خودِ پروژهها عمر بیشتری دارند. داربی تماشاگر دارد، دوربین دارد، اسپانسر دارد، حق پخش دارد، جلسه دارد، مدیر دارد، معاون دارد، کارگروه دارد، ستاد دارد، وعده دارد؛ فقط ظاهراً یک چیز کم دارد: خانه. و این برای فوتبال ایران زشت است. برای تهران زشتتر. و برای مدیریتی که سالها فرصت داشته، از همه زشتتر.
برای ما داربی با صد هزار نفر در آزادی معنا دارد. با آن سکوهای پر از آدم، با آن راهروهای شلوغ، با مترویی که از صبح زود بوی فوتبال میدهد، با پیرمردی که پیراهن قدیمی تیمش را از ته کمد بیرون میکشد، با پسری که برای اولین بار دست پدرش را میگیرد و وارد ورزشگاه میشود. داربی یک تکه از حافظه شهری تهران است. یک مناسک جمعی است. یک قرار قدیمی میان دو نسل. داربی را نمیشود مثل یک مسابقه لیگ برداشت و گذاشت روی هر چمن دیگری. میشود بازی را جابهجا کرد؛ هویت را نه.
پرسپولیس و استقلال، حتی وقتی از تهران بیرون میروند، تهران را با خودشان حمل میکنند. این دو باشگاه بخشی از جغرافیای اجتماعی پایتختاند؛ محصول خیابانها، محلهها، نسلها و خاطراتی که بیرون از تهران قابل تکثیر نیست. حالا سرخابیها باید در شهری بجنگند که هیچکدام صاحبش نیستند؛ روی زمینی که برای هیچکدام خانه نیست و در شهری که هر دو، میهماناند. داربی بخشی از تاریخ اجتماعی تهران است. این دو تیم را میشود از تهران بیرون برد، اما نمیشود جغرافیای هویتیشان را با اتوبوس به اصفهان منتقل کرد. سرخابیها حالا باید جایی با هم بجنگند که هیچکدام متعلق به آن نیستند. میهمانِ یک شهر دیگر. بیخانه. بیسقف. در مسابقهای که قرار است نامش هنوز «داربی پایتخت» باشد. این تناقض خودش یک تیتر است.
این روزها که دلار از مرز ۲۱۰ هزار تومان گذشته، قیمتها هر صبح یک جور تازهای به مردم سلام میکنند، سفر و تفریح و بسیاری از لذتهای معمول زندگی برای خیلیها تبدیل به کالای لوکس شده، فوتبال بیش از هر زمان دیگری شبیه یک پناهگاه جمعی است؛ یک سرگرمی ارزانتر، یک هیجان دمدستی، یک نود دقیقه فرار از حسابوکتابهایی که هیچوقت تمام نمیشوند. مردم شاید نتوانند بلیت هواپیما بخرند. شاید رستوران رفتن برایشان حسابوکتاب بخواهد. شاید خریدن خیلی چیزها دیگر از سبد زندگیشان حذف شده باشد. اما هنوز میتوانند نود دقیقه فوتبال ببینند و فریاد بزنند. هنوز میتوانند سر گل تیمشان از جا بپرند. هنوز میتوانند با دوستشان کلکل کنند. هنوز میتوانند برای چند ساعت، زندگی را فراموش کنند. و درست در همین روزگار، همان فوتبال هم با وصله و پینه اداره میشود. در چنین روزگاری، فوتبال برای بخش بزرگی از مردم فقط فوتبال نیست. یک دریچه است. یک راه فرار کوتاه از قبض و قسط و اجاره و قیمت و دلار و خبر. نود دقیقهای که آدم میتواند داد بزند و برای چند ساعت یادش برود بیرون از ورزشگاه چه خبر است.
فوتبال شاید یکی از آخرین تفریحات جمعیِ نسبتاً ارزان و در دسترس مردم باشد. و در میان تمام بازیها، داربی یک چیز دیگر است. داربی یک تعطیلی موقت ذهنی است. یک قرار اجتماعی. یک بهانه برای خندیدن، کری خواندن، حرص خوردن، عاشق شدن، قهر کردن و دوباره برگشتن. این قسمت ماجرا تلختر است. چون فوتبال فقط فوتبال نیست. در جامعهای که فشار اقتصادی، آدمها را آرامآرام از بسیاری از تفریحات و شادیهایشان عقب میراند، ورزش حرفهای میتواند یکی از معدود میدانهای تخلیه هیجانی و تعلق جمعی باقیمانده باشد. وقتی همین میدان هم گرفتار بیبرنامگی میشود، چیزی بیشتر از یک مسابقه آسیب میبیند. یک تکه از زندگی روزمره مردم آسیب میبیند.
داربی در آزادی، شبیه تئاتری است که صحنهاش را نمیشود هر شب به یک سالن دیگر برد و انتظار داشت همان نمایش باقی بماند. اصفهان میتواند میزبان خوبی باشد؛ شایسته تقدیر هم هست. اما میزبانی خوب اصفهان نباید بهانهای برای فراموش کردن خانه خراب تهران شود. این دو را نباید با هم قاطی کرد. مسئله این نیست که چرا اصفهان. مسئله این است که چرا آزادی نه؟
داربی هر نتیجهای داشته باشد، یک نتیجه را همین حالا ثبت کرده: پایتخت، بازی خودش را به شهر دیگری باخته است. نه به استقلال. نه به پرسپولیس. به بیبرنامگی. به فرسودگی. به سالها وعده. به مدیریتی که برای فردا برنامه دارد، اما برای امروز جواب ندارد. و شاید بدترین اتفاق این نباشد که داربی در اصفهان برگزار میشود. بدترین اتفاق این است که داریم به این چیزها عادت میکنیم. به اینکه داربی خانه نداشته باشد. به اینکه آزادی آماده نباشد. به اینکه تصمیمها دقیقه نودی باشند. به اینکه مردم همیشه باید با نسخه «فعلاً» کنار بیایند. به اینکه هر بار چیزی از جای خودش کنده شد، به جای پرسیدن «چرا؟» دنبال این باشیم که «کجا بگذاریمش؟»
این عادت، از خراب بودن یک ورزشگاه خطرناکتر است. چون ورزشگاه را میشود ساخت. اما عادت کردن مردم به بیسامانی را نه.
این دیگر مشکل فوتبال نیست. این خلاصهای از حالِ ماست.

