football360 logo
360-club-icon
360-club
360-camera
فیلمی که هیچ‌وقت کات نمی‌خورد؛ «چیه این فوتبال؟»

فیلمی که هیچ‌وقت کات نمی‌خورد؛ «چیه این فوتبال؟»

21 شهریور 1405 ساعت 13:0058 نظر

به بهانه روز سینما؛ پرده تاریک است. هنوز هیچ‌چیز شروع نشده. فقط صدای نفس آدم‌هاست، بوی صندلی‌های قدیمی، خش‌خش پاکت پفک، صدای کسی که دیر رسیده و در تاریکی دنبال صندلی‌اش می‌گردد. بعد یک خط نور، باریک و لرزان، روی پرده می‌افتد. قصه شروع می‌شود. سینما همین است؛ تاریکی، نور و آدم‌هایی که آمده‌اند برای چند ساعت، زندگی دیگری را تماشا کنند. فوتبال اما سینمایی است که سقف ندارد. استادیوم همان سالن سینماست و پرده‌اش سبز. تماشاگر آمده، نشسته، چشم دوخته و برای نود دقیقه زندگی خودش را گذاشته پشت در. یکی قسط عقب‌افتاده دارد، یکی عاشق شده، یکی از صبح جواب تلفن نامزدش را نداده، یکی دلش برای پدرش تنگ شده اما وقتی سوت می‌خورد، همه یک نفرند: تماشاگر! شاید برای همین است که فوتبال و سینما این‌قدر به هم شبیه‌اند؛ هر دو بلدند آدم را از خودش بدزدند. فقط یک تفاوت کوچک دارند. سینما پایانش را از قبل می‌داند فوتبال اما نه. کارگردان می‌تواند پلان بد را دور بریزد، دوباره بگیرد، تدوین کند و حتی مرگ را با یک کات نجات بدهد. فوتبال اما بی‌رحم است. یک پاس بد، یک پنالتی، یک تیرک، یک سوت اشتباه، برای همیشه در نسخه نهایی می‌ماند. برای همین فوتبال، سینمای بدون تدوین است. 

توپ می‌غلتد. انگار یک فیلم تازه شروع شده! تا از لومیر برسیم به فوتبال. از چارلی چاپلین برسیم به مارادونا. از هیچکاک برسیم به مربی‌ای که روی نیمکت نشسته و دارد پایان فیلم خودش را حدس می‌زند. از پدرخوانده برسیم به رختکن. از تراژدی یونانی برسیم به پنالتی. و از قیصر، گوزن‌ها و هامون برسیم به فوتبال ایرانی. و در نهایت سینما تمام می‌شود؛ فوتبال هم. اما بعضی صحنه‌ها نه! و قصه تازه شروع می‌شود...

ما نسلی بودیم که سینما را فقط روی پرده نمی‌دیدیم. از تلویزیون‌های جعبه‌ای، از نوارهای ویدئو، از عکس‌های کوچک مجله‌ها و از قصه‌هایی که بزرگ‌ترها بعد از برگشتن از سینما برای‌مان تعریف می‌کردند، می‌شناختیم. ما با سینما قد کشیدیم. با آن پرده‌های بزرگ. با بوی صندلی‌های مخملی. با پوسترهایی که رنگ‌شان کمی پریده بود. با آدم‌هایی که بخشی از حافظه‌مان بودند. 

ما با اینها از کودکی و نوجوانی پریدیم وسط میانسالی؛ با ناصر ملک‌مطیعی که هیبت مردانه‌اش خودش یک نقش بود. با رضا بیک‌ایمانوردی که هنوز بلد بود قبل از اینکه کتک بخورد، کتک بزند. با جمشید آریا با آن سر تراشیده و آن سکوتی که گاهی از ده تا دیالوگ بلندتر بود. با علی حاتمی که بلد بود فارسی را طوری روی زبان آدم بگذارد که انگار تازه آن را کشف کرده‌ای. با مسعود کیمیایی که مردهایش یا زخمی بودند یا در آستانه زخمی شدن. با داریوش مهرجویی که می‌دانست آدم ممکن است در یک خانه کنار آدم‌های خودش، از همیشه غریبه‌تر باشد. با کیارستمی که سکوت را قاب گرفت. با ناصر تقوایی که جنوب را با لهجه و عرق و تنهایی زنده کرد. فرهادی که کاری کرد که حتی یک سکوت سر میز شام، شبیه یک حادثه باشد. مربی‌های بزرگ هم همین کار را می‌کنند: به زمین معنا می‌دهند و گاهی به زمان. اما بازیکن خوب، آن بازیگری است که ناگهان از فیلمنامه بیرون می‌زند و صحنه را مال خودش می‌کند. برای همین است که مارادونا فقط یک فوتبالیست نیست. مسی فقط یک شماره10 به حساب نمی‌آید. پله فقط یک بازیکن دریبل زن برزیلی نیست. زیدان فقط یک هافبک گلزن با دریبل‌های استثنایی‌اش نیست. این‌ها از زمین بیرون آمده‌اند توی فرهنگ و قصه توی قصه. 

فوتبال بازیگر اسکاربگیر کم نداشت. پله، مارادونا، کرایف، فان باستن، گولیت و این تازگی‌ها مسی و رونالدو. اما تفاوت در این است که بازیگر سینما بعد از تمام شدن فیلم از نقش بیرون می‌آید ولی فوتبالیست گاهی تا آخر عمر در همان نقشی می‌ماند که مردم برایش نوشته‌اند. مارادونا برای خیلی‌ها هنوز همان پسر نابغه‌ای است که دستش را بالا برد و تاریخ را فریب داد.  بکن بائر با آن کتف شکسته مقابل ایتالیا هنوز همان ارتش یک نفره ای است که در یک لحظه، تمام ظرافت‌های هیتلر نبودن را در فوتبالش، به یک سکانس ماندگار بدل کرد. فوتبال حافظه عجیبی دارد. هزار بازی خوب را فراموش می‌کند و یک قاب بد را تا ابد نگه می‌دارد. 

سینما دیالوگ دارد و فوتبال گزارش. سینما گاهی یک جمله می‌گوید و سال‌ها در ذهن می‌ماند؛ فوتبال گاهی هیچ جمله‌ای نمی‌گوید و یک فریاد می‌شود بخشی از تاریخ. «کریم آقا منگول» و آن همه جمله‌ای که از پرده جدا شدند و وارد زندگی شدند. در فوتبال اما ممکن است یک گزارشگر فقط بگوید: «چیه این فوتبال» یا اسم یک بازیکن را پشت سر هم صدا بزند و همان کافی باشد. چون بعضی لحظه‌ها زبان ندارند. یک پنالتی، خودش دیالوگ است. یک دروازه خالی، یک جمله ناتمام. یک گل دقیقه نود، نقطه تعجب و یک مهاجم که بعد از گل زانو می‌زند و سرش را بالا می‌گیرد، شاید از ده‌ها صفحه فیلمنامه حرف بیشتری برای گفتن داشته باشد. اینجا همان جایی است که فوتبال به تراژدی نزدیک می‌شود؛ به جایی که سینما استادش است. روبرتو باجو پشت ضربه پنالتی ایستاده، ورزشگاه ساکت است، توپ بالا می‌رود و یک زندگی برای همیشه در همان چند ثانیه گیر می‌کند. مارادونا با دست خدا قهرمان می‌شود. فوتبال بلد است قهرمان را در یک لحظه بسازد و در لحظه بعد، او را به ضدقهرمان تبدیل کند. تراژدی در سینما نوشته می‌شود؛ در فوتبال اتفاق می‌افتد. 

 یک بچه ممکن است سال‌ها بعد دیگر نداند آن مسابقه چند‌چند شد، اما یادش می‌ماند پدرش بعد از گل چه‌طور فریاد زد. بعضی فیلم‌ها را تماشا نمی‌کنیم؛ با آن‌ها زندگی می‌کنیم. بعضی ستاره‌ها را هم مثل پرویز قلیچ خانی، ناصر حجازی، علی پروین، علی دایی، احمدرضا عابدزاده. 

و حالا اگر بخواهیم پایان این فیلم را ببندیم، باید برویم سراغ «پاپیون»؛ آن پایان و آن قایق. آن آزادی که شاید بیشتر از آنکه در دریا باشد، در نگاه آدم است. استیو مک‌کوئین خودش را به دریا می‌سپارد. پشت سرش زندان است و جلویش چیزی نیست جز آب. بعضی فیلم‌ها وقتی تمام می‌شوند، تازه شروع می‌شوند. بعضی مسابقه‌ها هم، بعضی آدم‌ها، بعضی گل‌ها و بعضی خاطره‌ها تا وقتی ما زنده‌ایم، سوت پایان نمی‌خورند. 

چراغ ها روشن می شوند و پرده تاریک. بعد صدای تشویق. بعد سکوت. کات. 


*اکبر کریمی
Loading...
Loading...
Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...